شب را دوست دارم به خاطر سکوتش صبح را دست دارم به خاطر سپیده اش ظهر را دوست دارم به خاطر افتابش تو را دوست دارم بی انکه بدانم چرا؟
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 15:51 توسط تک دل عاشق |

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 15:5 توسط تک دل عاشق |
گداي محبت كه باشي ، زودتر ضربه خواهي خورد و رسم روزگار چيزي جز اين نيست. آنجا كه عشق است هر زشتي زيباست
آنجا كه درياست هر قطره درياست
آنجا كه عشق است سوز و غمي نيست
بر سفره عشق بيش و كمي نيست
از خشم و كينه خاليست سينه
اهل حرم را نامحرمي نيست
در حلقه عشق گلخانه زار است
عطر محبت همگام باد است
اين بزم زنگي امواج خوني
رونق نشيني جزء دل ندارد
شادي و مستي از عشق خيزد
عيشش مبارك هر دل كه شاد است
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 13:31 توسط تک دل عاشق |
بی تو این روزای روشن واسه من تاریک و تاره وقتی بی تو تک و تنهام زندگیم معنا نداره از همون روزی که رفتی دل به هیچکسی ندادم فکر میکردم میرسی یه روز تو بی کسیم به دادم گفتن لحظه ی آخر واسه من هنوز سواله دیدن دوباره ی تو فقط تو خوابو خیاله لحظه های آخر تو توی قلب من میمونه هیچکی مثل من بلد نیست قدر چشماتو بدونه رفتیو چشمای خیسم یادگاری از تو مونده بی وفاییات هنوزم تو رو از دلم نرونده چشم براه تو میمونم تا که برگردی دوباره میترسم وقتی که نیستی دل من طاقت نیاره گفتن لحظه ی آخر واسه من هنوز سواله دیدن دوباره ی تو فقط تو خوابو خیاله رفتی اما خاطراتت توی قلب من میمونه هیچ کی مثل تو بلد نیست دلمو بسوزونه تا وقتی که زنده هستم چشم براه تو میمونم تو دیگه رفتی که رفتی نمیای پیشم میدونم اما هر کجا که هستی منو تو دلت نگه دار با چشمای خیسو گریون من میگم خدانگهدار
خاک ای بستر تنهایی من! همه عمر سفر کردم و آخر به تو برمی گردم... همه ی عمر ز هر کوچه و پس کوچه این راه دراز همه جا گشتم و آخر به تو بر می گردم... همچو برگی در باد در عبور از گذر تند زمان... من به هر سو رفتم٫ من به هر بانگ خوش آهنگ و بد آهنگ زمان رقصیدم... فصل ها را دیدم... و در این قصّه تقدیر چه خط ها خواندم!!! چه خطرها دیدم.... گاه در اوج به خود بالیدم٫ گاه در قعر زمین لرزیدم٫ همه وقت با خودم بودم و تنها بودم! لحظه ای با دگران مست و غزل خوان بودم... ولی ای خاک! ای بستر تنهایی من! همه را می دهم و آخر به تو برمی گردم....
آخرین ستاره بودی تو شب دلواپسی ها خواستنت پناه من بود تو غروب بی کسی ها لحظه به لحظه پس از تو شب و گریه در کمینه تو دیگه بر نمی گردی آخر قصه همینه
/22_files/954480.jpg)

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 12:43 توسط تک دل عاشق |
آخرین ستاره بودی تو شب دلواپسی ها خواستنت پناه من بود تو غروب بی کسی ها لحظه به لحظه پس از تو شب و گریه در کمینه تو دیگه بر نمی گردی آخر قصه همینه
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 12:20 توسط تک دل عاشق |
گاهی اوقات آرزو می کنم ای کاش تک پرنده عاشقی بودم که میان صدها هزار پرنده بتوانم به قله بلند سرزمین هستی برسم و پرواز کان نغمه سر دهم که... من شیدای تو وعاشقانه دوستت دارم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 7:24 توسط تک دل عاشق |
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 22:26 توسط تک دل عاشق |
وقتی به دنیا آمدم 
توی گوشم اذان خواندن
وقتی میمیرم برایم نماز می خوانند
زندگی چقدر کوتاه است
فاصله ی یک اذان تا نماز
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 22:19 توسط تک دل عاشق |
کج رفته ام می دانم خسته از زمانه ام می دانم ، میدانی می روم دلبستگی هایم را به باد هدیه خواهم داد حرفهایم ناتمام دفتر زندگی بی پایان من ..........

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 22:10 توسط تک دل عاشق |
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 22:6 توسط تک دل عاشق |
كاش ميشد نردباني ساخت از زمين دل من تا رنگين كمان قلب تو تا شايد اين نردبان مي توانست كيلو مترها فاصله را به چند پله خلاصه كند آن وقت شبها من پاي همان نردبان دراز مي كشيدم و تا صبح به چشمان چون شب تو خيره مي شدم تا طلافي شبهاي هجران و دوري از چشمانت را در بياورم و وقتي بيدار ميشدي آنقدر در آغوشت گريه ميكردم و اشك ميريختم تا طلافي اشك هاي بي صداي شبانه ام را در بياورم آنقدر خودم را برايت لوس ميكردم تا طلافي آن روزهايي را كه نبودي تا نازم را خريدار باشي در بياورم آنقدر بوسه بر گونه هايت ميزدم و در آغوشم مي فشردمت تا طلافي شبهايي را كه بدون گرماي وجودت به خواب رفتم را در بياورم خـــدايــــا
اي كه بزرگي و بخشنده!
كِـــــي ،كِــــي اين كاشكي ها را به واقعيت تبديل ميكني؟؟!!
به اميد آن روز امروز و روزهاي ديگر سپري ميشود
تقديم به همدم تنهايي هام
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 20:55 توسط تک دل عاشق |
یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست بشم.اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام...
بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه . منم خیلی .تنهام....
یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم. اخه میدونی من اینجا
خیلی تنهام....
بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه. منم خیلی تنهام....
یه روز دیگه بهم گفت: می خوام برم یه جای دور.جایی که هیچ مزاحمی
نباشه. وقتی همه چیز حل شد
تو هم بیا اونجا. اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....
بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه. منم خیلی تنهام....
یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم. اخه میدونی من
اینجا خیلی تنهام....
براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: اره میدونم.فکر خوبیه. منم خیلی
تنهام....
یه روز دیگه تو نامه برام نوشت: من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم.
اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....
براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: اره میدونم .فکر خوبیه . منم خیلی
تنهام....
حالا دیگه اون تنها نیست و از این بابت خوشحالم و چیزی که بیشتر از اون
خوشحالم میکنه اینه که هنوز
نمیدونه که من خیلی خیلی تنهام....
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 20:37 توسط تک دل عاشق |